معرفی سه Visual Novel زیبا، حتی برای کسانی که رمان تصویری بازی نمیکنند

شاید خیلی با «رمان تصویری» (Visual Novel) آشنایی نداشته باشید؛ محصولی که نه تماماً ویژگیهای یک رمان را داراست، و نه یک بازی یا کمیک مصور است. این محصول، در واقع ترکیبی از هر سه است که تمایل آن بیشتر به ویژگی های یک رمان است تا باقی موارد. عناوینی که در این سبک ساخته و عرضه میشوند، همانند تمامی سبکهای مختلف بازیهای ویدئویی، دارای یک سری ویژگی مشخص و یکسان هستند که قصد داریم با معرفی تعدادی از عناوین این سبک، بیشتر با ویژگیهای آنها آشنا شویم.
نخست باید به این موضوع اشاره کنم که متن بازی «آوای سایا» (The Song Of Saya یا با نام ژاپنیاش Saya No Uta) توسط بنده نوشته شده است. متنهای دو بازی Clanned و Danganronpa: Trigger Happy Havoc نیز بهترتیب توسط دوستان عزیز بنده، یعنی BenGix و NaruHina Uzuya نوشته شدهاند که از هر دوی این دوستان نهایت تشکر را دارم که لطف کرده و این متن را با قلمشان، پربارتر کردند. این عناوین در مقایسه با دیگر آثار روز مقداری ناشناختهتر محسوب میشوند اما امیدواریم این متن بهانهای شود تا تعداد افراد بیشتری متوجه این بازیهای زیبا و کم ادعا شوند.


علاقه چندانی به رمانهای تصویری ندارم؛ به رمان عشق میورزم و مدهوش تصاویر هستم ولی با این وجود حس چندانی نسبت به بازیهای ساخته شده در این سبک ندارم. مسلماً علاقهمند نبودن بنده باعث نمیشود آثار شاخصی در این سبک ساخته نشوند. از رمانهای تصویری، اقتباسهای انیمهای بسیاری نیز صورت گرفته که چندی از این اقتباسها به لطف داستان قوی منبع مورد برداشت، از کیفیت واقعا بالایی برخوردارند؛ آثاری همانند Steins Gate و Fate Series که مسلماً معرف حضور تمامی دوستداران انیمه هستند. در این دریای محصولات متنوع، یگانه بازیای که مشغولش شدم و تا انتها با شیفتگی دنبالش کردم، آوای سایا بود؛ اثری که بهلطف یکی از دوستان، با آن آشنایی پیدا کرده و به خاطر داستان و روایت فوقالعادهاش تا انتها مجذوب آن شدم.
داستان در مورد جوانی است بیست و خردهای ساله با نام «فومینوری ساکیساکا» که یک اتفاق، روند مشخص و یکسان زندگیاش را برای همیشه دستخوش تغییر میکند. شخصیت اصلی همراه با خانواده عازم سفر است که تصادفی رخ داده و تمامی اعضا خانواده به جز فومینوری کشته میشوند. او نیز به دلیل وخامت اوضاع و شدت جراحات، مدت زمانی را در کما سپری میکند. پس از به هوش آمدن، وی متوجه میشود که دنیایی که در برابر دیدگانش قرار دارد آن چیزی نیست که بهدیدنش عادت داشته است. همه چیز تبدیل به دنیایی از گوشت و خون و کثافت شده است؛دنیایی همانند حالت جهنمی سری بازیهای «سایلنت هیل». افراد به تکه گوشتهایی لزج و متحرک بدل گشتهاند، اشیا کمترین شباهتی به شکل واقعیشان ندارند و حتا آسمان نیز به آن شکل زیبای همیشگی دیده نمیشود. ولی مسئله این است که این موضوع فقط در خصوص فومینوری صادق است و این اتفاق برای هیچ فرد دیگری رخ نداده و همه چیز برایب باقی انسانها در همان حالتی قرار دارد که برای فومینوری قرار داشت. تصادف، آسیبی جبران ناپذیر به فومینوری زده است. علاوهبر مرگ تمامی اعضای خانواده، اکنون باید تاب تحمل همچنین دنیای غیر قابل زندگیای را هم داشته باشد؛ دنیایی که در تحمل رنجش، فقط خودش است و دختری مرموز به نام «سایا». همچنین سایا که همانند فرشتهای سپیدپوش و درخشان است، کلید اصلی حل معمای پیچیدهای است که فومینوری اسیر آن شده.


داستان بازی فوقالعاده است. شروع به قدر کافی محکم و زیبا است که در همان ابتدا، نخاش را سفت به دور گردن بازیکننده/خوانندهاش میاندازد. شخصیت پردازی نقش اصلی و سایا و تمامی افراد دیگری که در ادامه در داستان حضور پیدا میکنند، تماماً در داستان جای گرفته و وظیفه خود را به بهترین شکل ممکن به انجام میرسانند. بازی همانند اکثر آثار ساخته شده در این سبک، در بخشهایی مشخص انتخابهایی را پیش روی مخاطب قرار میدهد که انتخاب هر کدام از این دو حالت، داستان را تماماً به سمت و سویی دیگر میبرد که در نهایت، به پایانی کاملا متفاوت از دیگری ختم میشود. همچنین هرکدام از این پایانها، برگی از داستان عجیب و زیبای این اثر را باز میکند. پیشنهاد من به شما این است که در زمان انتخابها، ذخیرهای از پیشرویهایتان تهیه کنید و بعد از اتمام بازی، با بارگذاری آنها شاهد ادامه داستان در شکل و حالتی دیگر باشید و لذت تمام را از این اثر زیبا ببرید. طراحی شخصیتها و پسزمینهها حق مطلب را کاملا ادا کرده و به هرچه بیشتر انداختن خواننده در کابوس تموم نشدنی فومینوری کمک شایانی میکنند. موسیقی نیز عالی است، میکوبد و مخاطب را میخکوب اتمسفر و داستان میکند. ذکر این نکته هم الزامیست که در بازی، صحنههایی وجود دارند که مناسب افراد کم سن و سال نیستند. همین مسئله نیز باعث میشود تا این محصول زیبا، برای تمامی گروههای سنی مناسب نباشد. البته در بخش تنظیمات میتوانید تمامی این بخشها را در بازی خود غیر فعال بکنید تا بدین ترتیب، دیگر نظارهگرشان نباشید. البته جای هیچ گونه نگرانی وجود نخواهد داشت، زیرا حذف این بخشها از بازی، آسیب خاصی به کلیت کار وارد نکرده و تجربه اصلی را دست نخورده نگه میدارد.
در نهایت، حتا اگر رمانهای تصویری ریز و درشت گوناگون احساس خاصی را در شما بر نمیانگیزند، لااقل این بازی حداکثر شش ساعته را حتما تجربه کنید. به آن یک شانس بدهید و مطمئن باشید که آوای سایا در همان دقایق اول، نگاهتان را متعلق به خودش میکند.


Clannad اولین رمان تعاملی بود که تجربه کردم؛ تجربهای که به یکی از بهترین تجربههای زندگیم بدل شد. قبل از دیدن انیمه، نظر مثبتی به این سری نداشتم. آرت استایل نه چندان جالب و عکسهایی که بیشتر آدم را به یاد انیمههای بیخود هارم میانداخت. اما بعد از چند دقیقه دیدن انیمه متوجه شدم که اشتباه میکردم. چند روز طول کشید تا هر دو فصل را دیدم. بعد از تمام کردن، مصمم بودم که حتما باید ویژوال ناول کلاند را هم تجربه کنم. بعد از دقایقی پیش رفتن در بازی، فهمیدم که هرچقدر انیمهاش شاهکار و البته بینقص بود٬ بازی آن چندین برابر زیبا و پراحساستر است. بدین ترتیب، بازی Clannad تبدیل شد به یکی از بهترین آثاری که موفق به تجربهشان شده بودم.
دنیایی که برف سفید پوشش کرده. نمیدانید چه زمانی به اینجا آمدهاید. فقط شما و دختری که همیشه همراهش بودید، در دنیای سرد و افسرده زندگی میکنید. صحنه عوض میشود. شهری را میبینید. صدای تومویا، شخصیت اصلی رمان، را میشنوید که میگوید:« از این شهر متنفرم٬ اینجا پر از خاطراتیست که ترجیح میدهم فراموششان کنم. هر روز به مدرسه میروم، با دوستانم گپ میزنم و سپس به خانهای که حتی دوست ندارم واردش بشوم برمیگردم. آیا چیزی در زندگیام تغییر میکند؟ یعنی آن روز میآید؟»
دو صحنه شاهکاری که با دو دنیایی که رمان در آن جریان دارد آشنایتان میکند؛ دنیاهایی که تا اواخر داستان ارتباطشان را با هم درک نخواهید کرد. مونولوگهایی که تومویا بر زبان میآورد، من را بیاد افکار خودم میاندازد؛ افکاری که هر شب قبل از خواب به سراغم میآیند و از این زندگی تکراری شکایت میکنند. همین دیالوگهای آغازین نیز باعث میشوند تا بتوانید با شخصیت تومویا تعامل بی نظیری داشته باشید؛ بهطوری که بعد از یک مدت، خودتان را بهجای وی میبینید.
دیگر بیشتر از این از داستان بازی چیزی نمیگویم تا لذت تجربه مستقیم آن برایتان محفوظ بماند. اما گیمپلی بازی همانند بقیه رمانها است. بهغیر از انتخاب برخی دیالوگها، کار دیگری نمیکنید. اما یکی از دلایلی که مرا وادار به پیشنهاد تجربهی این بازی میکند، همین انتخابها است. همین انتخابها باعث میشود تعاملتان با شخصیتهای ریز و درشت داستان بالا برود. رمان، پایانهای متفاوت و بسیار زیادی دارد که برای دیدن همه آنها باید چندین بار بازی را انجام دهید. بعد از باز کردن تمامی پایانها، تازه بخش دوم بازی باز میشود. در حدود چند صد ساعتی زمین زدن اثر به طول میانجامد ولی باور بفرمایید که ارزشش را دارد. یک بار بازی را از اول شروع کردم. گونهای دیالوگها را انتخاب کردم که با بقیه شخصیتها درگیر نشوم. بازی خیلی زود تمام شد و پایانی را نشانم نداد. احتمالاً زندگی تکراری تومویا ادامه پیدا کرده است. اینجا به شباهت عظیم این رمان و زندگی خودمان پی بردم. چقدر حرفهایی که میزنیم و انتخابهایی که میکنیم در زندگیمان تاثیر دارند، در صورتی که ما حتی به بخش بسیاری از این انتخابها توجه نمیکنیم. شاید اگر زندگی هم مثل یک ویژوال ناول میایستاد تا ما قشنگ دیالوگهایمان را بخوانیم و قبل از انتخابشان به آنها فکر کرده و سپس با احتیاط آنها را برمیگزیدیم، زندگیمان خیلی با چیزی که الان هست فرق میکرد. یکی دیگر از شباهتهایی که Clanned به زندگی واقعی دارد، این است که بر عکس بقیه آثاری که تاکنون دیدهام که یا کمدی بوده و یا تراژدی محض و بیدلیل سعی میکنند اشکتان را در بیاورند٬ Clanned بدون هیچ تلاش اضافهای هر دو کار را به زیبایی انجام میدهد. همین مسئله نیز این بازی را بسیار خاص و از باقی آثار مشابهی که انجام دادهام متمایز کرده و همچنینجایگاهش را در نزد من بسیار بالا میبرد.
شخصیت پردازی در Clanned حرف اول را میزند. بندرت پیش میآید که بعد از انجام یک بازی یا خواندن یک کتاب یا دیدن فیلمی، اسم و ویژگیهای ظاهری تمامی شخصیتها در ذهنها نقش ببندند اما این بازی بهطور باورنکردنیای موفق به انجام این کار شده است. شاید انیمهاش نتوانسته باشد برای همهی شخصیتها موفق به انجام این مهم شود اما در بازیش به تمام شخصیتها ساعتها پرداخته شده و داستان زندگیشان را میفهمید و دقیقا همانند یک دوست در دنیای واقعی خودمان، همراهشان میشوید. دلیل اصلی طولانی بودن این بازی نیز همین موضوع است.
در پایان، حرفه خاصی نمانده که به آن اشاره نکرده باشم. البته پیشنهاد میکنم نسخهی HD بازی که بهتازگی بر روی استیم منتشر شده را تهیه کنید که کیفیت بسیار خوبی دارد. برای بازی، صفحهی ویکیپدیایی نیز فراهم شده است (دنگوپدیا) که اگر با اصطلاحات رمان بازی آشنا نبودید، میتوانید به آن مراجعه کرده و علامت سوال خودتان را رفع فرمایید. حمایتهایی نیز که مردم از این بازی کردهاند باعث شده تمامی نسخههای فرعی نیز HD شده و بر روی استیم قرار بگیرند. اگر وقت ندارید چند صد ساعت پای رمان تعاملیش بگذارید، حتما سراغ انیمه اقتباسی آن بروید. مخصوصا اگر در سن جوانی و نوجوانیتان هستید، زیرا بهطور حتم تاثیر فوقالعادهای بر شما خواهد گذاشت. در طول رمان، یک دیالوگ را بارها خواهید شنید:« دوست داری تو را بهجایی ببرم که تمامی آرزوهایت بر آورده شوند؟»
مطمئن باشید وقتی بازی را به اتمام رساندید، راهِ رفتن به آن مکان سحرانگیز را پیدا خواهید کرد.
تاکنون موفق به تجربهی چندین رمان تصویری زیبا شدهام؛ آثاری که هرکدام با داستان و شخصیتهای مخصوص به خود، لحظات شیرین بسیاری را برایم به ارمغان آوردند. از بین این چند بازی٬ یکی از زیباترین و متفاوتترین هایشان بدون شک اولین قسمت سری زیبای Danganronpa بوده است؛ اثری که عجیب بودن داستانش را با نامی که برای خود برگزیده، داد میزند. دنگنرونپا تقریباً به معنی پیروزی در یک بحث و جدل با استفاده از گلوله (زور) است.
در حال تهیه لیستی از چند انیمه بودم که اثری با عنوانی بسیار طولانی توجهام را بهخود جلب کرد؛ اثری که Danganronpa: Kibou no Gakuen to Zetsubou no Koukousei The Animation نام داشت. خلاصهی داستان جذابی داشت و بعد از یک مدت، شروع به دیدن آن کردم. قسمت به قسمت داستان بهتر و شخصیتها جا افتادهتر میشدند. بعد از تمام شدن٬ متوجه این موضوع شدم که این انیمه در اصل اقتباسی از سری بازی با نام Danganronpa Trigger Happy Havoc بوده است که اولین نسخهاش در سال ۲۰۱۰ برای کنسول دستی PSP سونی عرضه شده بود و بهتازگی نیز عرضهای مجدد بر روی استیم را نیز شاهد بود. من نیز فرصت را غنیمت شمرده و در اولین فرصت به سراغ تجربهی بازی رفتم. هرچه قدر داستان و شخصیت پردازی در انیمه خوب کار شده بود٬ رمان تصویری از آن هم بهتر عمل کرده بود و تجربه نهایی را به سطح واقعاً بالاتری ارتقا داد. البته نکتهی جالب اینجا است که خودِ بازی، اقتباسی از Light Novle مشابه است.
با داستان بازی شروع میکنم. «نائگی ماکوتو» یک دانش آموز عادی است که از طریق یک قرعه کشی برای ورود به آکادمی «امید» انتخاب شده است؛ مکانی که موفقیت در آن به معنی موفقیت در آینده است و هر سال چند نفر از با استعدادترین دانشآموزان کشور اجازه ورود با آنجا را پیدا میکنند. ماکوتو نیز بهعنوان یک فرد معمولی و صرفاً با شانس بالا موفق به کسب اجازه حضور در آنجا شدهاست. او با هزاران امید و آرزو روانه آکادمی میشود اما به محض ورود، اتفاقات عجیبی رخ داده و وی بیهوش میشود. او پس از بهوش آمدن، خود را در کلاسی مییابد. هیجان و اضطراب او را فرا گرفته است. کمی در کلاس میگردد که در نهایت، متوجه پاکتی میشود. پاکت را باز کرده و شروع به خواندن میکند:« برای مراسم افتتاحیهی مدرسه در سالن ورزش جمع بشوید.»
از کلاس خارج شده و راهی مکان مورد نظر میشود. با رسیدن به آنجا، چهارده دانشآموز دیگر را میبیند. همگی به وضعیت عجیب ماکوتو دچار شده و بعد از خواندن دعوتنامهی مذکور، به سالن ورزش آمدهاند. مدتی به همین منوال میگذرد که ناگهان خرسی عجیب با نام «مونوکوما» توجه دانشآموزان را بهخود جلب میکند. این خرس به آنها میگوید که وی مدیر مدرسه است و به منظور خارج شدن از مدرسه باید یک کار را به انجام برسانند. آنها باید فردی را بدون آنکه باقی دانشآموزان متوجه شوند، بهقتل برسانند. در غیر این صورت، آنها تا ابد آنجا گیر خواهند افتاد و اگر حتی یکی از قوانین آکادمی را زیر پا بگذارند، کشته خواهند شد.
بازی دارای ۶ چپتر میباشد که در هر چپتر، موضوعات و اتفاقات خاصی را دنبال میکرده و به حل معما و جمع کردن مدارک و کلاس محاکمه می پردازید؛ کلاسی که که یکی از بهترین بخشهای بازی را اختصاص به خود کردهاست.
همانطور که در خلاصهی داستان ذکر کردم، تنها یک راه برای خروج از مدرسه وجود دارد:« یک دانشآموز را بُکش بدون آنکه بقیه متوجه بشوند.»
پس از اتمام تحقیقاتی که دانشآموزان دیگر در مورد قتل آن دانش آموز انجام میدهند، در پایان، کلاسی به نام «کلاس محاکمه»تشکیل می شود. افراد در این کلاس مدارکی که جمعآوری کردهاند را به اشتراک می گذارند، در بحثها مشارکت میکنند و نظر می دهند و در نهایت نیز از نتیجهای که از صحبتها بهدست میآورند، قاتل را شناسایی میکنند. اما اگر قاتل را درست تشخیص ندهند، تمامی دانشآموزان بیگناه اعدام شده و قاتل زنده میماند و فارغ التحصیل میشود. در مقابل، اگر در تشخیص قاتل درست عمل کنند، وی اعدام شده و باقی افراد زنده میمانند.
کلیت بازی به چند بخش اصلی قابل تقسیم است:
- حل معماها و جمع کردن مدارک : شما در این بخش در مدرسه به دنبال هر گونه سرنخی به همراه دانش آموزان دیگر میگردید؛ از جمله بررسی محلی که در آن قتل صورت گرفته، بررسی اشیای آن محل و متوجه شدن افکار قاتل به منظور حل کردن این معماها و فهمیدن حقایق.
- کلاس محاکمه: بهنظرم یکی از جذابترین بخش بازی همین جا است که خود این کلاس محاکمه قابل تقسیم به چند بخش مختلف است. نوع اول، مباحث بدون توقف است. در این قسمت با استفاده از سرنخهایی که پیدا کردهاید، سعی میکنید استدلالهای غلط همکلاسیها خود را رد کنید. نوع دوم، Hangman’s Gambit نام دارد که در این قسمت شما سعی میکنید به یافتن یک راز یا موضوعی که نادیده گرفته شده و باید یاد آوری شود، بپردازید. بخش سوم نیز نتیجه گیری نهایی است. از تمامی بحثهایی که در اتاق محاکمه صورت گرفته و نظرهایی که داده شده است، یک نتیجهی نهایی گرفته میشود.
- وقت آزاد: در این بخش، شما میتوانید با کاراکترهای دیگر ارتباط برقرار کرده و اطلاعات بیشتری راجع به آنها کسب کنید. همچنین از این طریق میتوانید قابلیتهایی را بدست آوده و از آنها در کلاس محاکمه استفاده کنید.
همانطور که ملاحظه فرمودید، گیمپلی این اثر در مقایسه با باقی رمانهای تصویری موجود بسیار قویتر و بیشتر! بوده و صرفاً محدود به انتخاب یک سری دیالوگ و یا کار مشخص نمیشود. تکتک انتخابهای بازیکن در بخشهای مختلف، تاثیری کامل بر سرنوشت تمامی افراد و پایانبندی بازی داشته و همین موضوع اهمیت گرفتن تصمیم درست و انجام تحقیق کافی به منظور پیدا کردن قاتل واقعی در هر پرونده را بسیار بالا برده و بر استرس کار میافزاید. بازی نیز خیلی خوب توانسته است تا اضطراب و هیجان موجود در داستان را به بازیکنندهاش تزریق کرده و تا آخر داستان و مشاهده فرجام شخصیتها و تاثیر یکایک انتخابها با اشتیاق وی را بهدنبال خود بکشاند. طراحی شخصیتها و محیط مدرسه هم به زیبایی تمام صورت گرفته و شیوهی طراحی انیمهوار اثر نیز شدیداً در تناسب با داستان است. موسیقی نیز در جای مشخص کار خودش را به بهترین شکل به انجام میرساند. در پایان امیدوارم وقتی برای تجربهی این بازی کنار گذاشته و در اولین فرصت، وارد آکادمی عجیب و سادیستیکوار! «امید» شوید.
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.
از کدوم سایت میتونیم visual novel دانلود کنیم؟؟؟
با تشکر از دوستان جهت حرکتی بسیار پسندیده!

وینسنت

عاشق داستان های جذابم . چه رمان باشه چه فیلم و چه بازی و هر سه رو دنبال میکنم . محبوب ترین بازی های من هم اونایی هستن که داستان قوی دارند ( از عکس پروفایلم معلومه ) اما چه کنم که هیچ جوری آبم با انیمه تو یه جوب نمیره :۲۳: . شاید چون به طرز فکر فانتزی ژاپنی ها علاقه ندارم. در هر حال میخواستم بدونم همه ی Visual Novel ها انیمه هستن یا غیر انیمه هم هست ؟
با تشکر از سه نویسنده :۱۵:
بستگی داره منظورت از انیمه چی باشه؟ اگه منظورت نوع طراحی باشه، اره، اغلب ویژوال ناولا از طراحی مشابه طراحی صنعت انیمیشن ژاپن بهره میبرند. اگه منظورت نوع داستان سرایی و شخصیتپردازیش باشه، که این هم شباهتهای زیادی دارن. ولی در کل ویژوالا ربطی به انیمه ندارن.

انقدر تعدادشون بالاست و انقدر سبکهای مختلف دارن که بالاخره یکیشون راست کار شما هم در میاد.
انیمه سازا بعدا میان از یه ناول اقتباس میکنن و کلیتی جدا داره ناولا از انیمه. البته بغیر از شباهتهای بنیادینشون در داستان و طراحی.
انیمه رو هم مگه میشه دوست نداشت؟
همینجا یه بیست انیمه برتر کار شده بود قبلا، یه نگاهی بهش بنداز شاید یهچیزی پیدا کردی که سلیقه تو رو هم پوشش بده.
این سه ناولی هم که در اینجا معرفی شده، دقیقا برای افراد داستان دوستی مثل شماست. هر سه تاشون داستان خاص و قشنگ خودشون رو دارن.