بررسی داستانی فرقه اساسین: قسمت پنجم

در ۱۳۹۱/۰۲/۱۶ , 11:38:42
بهترین بازی‌های سری Assassin's Creed

قسمت پنجم: اخرین مهمانی

همانطور که” اتزیو” از روی جسد ” Carlo Grimaldi ” بلند می شود ، شهردار که با گلویی خونین به روی بالکن آمده با اشاره به سمت “اتزیو” و ” کارلو گریمالدی ” میگه : ” تو چطور جرات می کنی منو بکشی ! تو منو کشتی ! تو منو کشتی ! ” سربازها با دیدن این صحنه فکر می کنند که “اتزیو” شهردار را کشته  است .

حالا که تمام شهر از جریان به قتل رسیدن شهردار خبر دارشده اند  و همه فکر می کنند که ” اتزیو ” او را  کشته  است ، “لئوناردو داوینچی” به     “اتزیو”   می گوید : ” نگران نباش چون این روزها در ” ونیز ” زمان کارناوال هست و در این مهمانی همه با صورت هایی پنهان ظاهر می شوند.

“اتزیو” از طریق ” Antonio ” خبردار می شود که   شهردار جدید ” مارکو بارباریگو ” برادر بزرگتر ” Emilio Barbarigo ” ، امشب قرار است  برای مراسم کارناوال به میان مردم بیاد و سخنرانی کوتاهی کند. اما تمام کسانی که نزدیکش خواهند بود باید ماسک طلایی مخصوص کارناوال را به همراه  داشته باشند .”اتزیو” تصمیم می گیرد که  در مسابقات شرکت کنه و ماسک طلایی رو برنده شود ، اما با اینکه در تمام مسابقات پیروز می شود. ماسک را به یک نفر از همدستان شهردار می دهند.. “اتزیو” نا امید نمی شود و با کمک دخترهای کارناوال موفق می شود ماسک  را بدست اورد و به سمت مهمانی حرکت میکند.

در مراسم سخنرانی همه ماسک طلایی داشتند و هیچ کس به دیگری مشکوک نمی شد اما وقتی سربازها فهمیدند یکی از ماسکها دزدیده شده است وارد مراسم شدند و به جستجو پرداختند. ” Marco Barbarigo ” هم با کشتی به مراسم آمد و به علت ترسی که داشت حتی از کشتی هم پیاده نشد و از دور برای مردم سخنرانی می کرد ، اتزیو مهلت زیادی نداشت و با مخفی شدن بین مردم در کارناوال و با استفاده از تفنگی که ” Leonardo ” برای او  ساخته بود به سمت ” مارکو بارباریگو ” نشانه گیری کرد و به علت صدای بلند موسیقی کسی متوجه ی انجام این کار نشد. ،  اما فردی  صدای شلیک رو نشنید و ” مارکو بارباریگو ” به زمین افتاد.

“اتزیو” دوباره به سوی  ” Antonio ”  می رود ، برادر ” مارکو بارباریگو ” هم پیش ” آنتونیو ” بود و به اتزیو توضیح داد که  ” Marco بعد از آشنایی با “”Rodrigo Borgia ، خود و شرافت خود را  به خاطر پول و مقام به رودریگو فروخت و بازیچه ی دست او شد و شعور مردم را به بازی گرفت ، اما این کاری که او کرد هرگز برای من اتفاق نخواهد افتاد. تنها کسی که باقی مانده ” سیلویو بارباریگو ” کوچکترین برادرمان است که با یک لشگر از سربازهایش به سمت جنوب شهر و محل بارگیری کشتی ها فرار کرده و باید جلوش گرفته شود ! ” اتزیو” تصمیم میگیرد که به سمت اسکله ها حرکت کند  و با متحد کردن دزدها و زندانیها جلوی او و لشگرش رو بگیره.

“اتزیو” با کمک کردن به یکی از دزدها متوجه میشود که اگه سردسته ی دزدها را آزاد کند و با کمک او بقیه ی زندانیها را نیز آزاد کنه می نواند ” Silvio Barbarigo ” و دوستش ” Dante ” را فراری بده و به راحتی هردو را به دور از سربازها به کشتن بده ! شب که فرا رسید ، اتزیو با کمک سردسته ی دزدها تعداد زیادی از زندانیها را آزاد می کنه و به همه ی آن ها میگوید  تا منتظر پیغام ” اتزیو ” برای حمله باشند. وقتی پیغام را شنیدند حمله کنند و سربازها را مشغول نگه دارند تا ” اتزیو ” بتواند به آن  دو نفر یک درس حسابی دهد ! بعد از  ان که ” اتزیو ” از بالای برجی پیغام را می رساند ، درگیری ها شروع می شود و ” سیلویو بارباریگو ” و ” دانته ” به سمت کشتی ها فرار می کنند و به تله ی ” Ezio ” می افتند و هر دوتاشون به هلاکت می رسند. اتزیو پس از دستگیری آن ها می گوید : ” شما دوتا چرا دست بردار نبودین ؟ چرا می خواستین با کشتی فرار کنین ؟ چرا تسلیم مردمتون نشدین و به گناهاتون اعتراف نکردین ؟ ” Silvio Barbarigo میگوید : ” ما قرار نبود فرار کنیم ! این ترس است که مارا  وادار کرد که با  کشتی ها از شهر خارج بشیم ! ” Dante هم که کنار Silvio بود توضیح میده : ” قرار بود ما با کشتی ها به قبرس ( CYPRUS) برو یم و با یک چیز خیلی با ارزش برگردیم ! ” اتزیو” هم برای هردوشون آرزوی آرامش می کنه و میرود .

“اتزیو” هنوز تو شهر “ونیز” بود و کنار دریا بر  روی صندلی نشسته بود که ناگهان از گوشیه ای ” ROSA ” پیدا شد. او از “اتزیو” پرسید که به چی فکر می کند و “اتزیو” هم جواب داد : ” امروز روز تولد منه ! و حالا تقریبا ۱۰ سال شده که من هرشب خواب آخرین نفسهای پدر و برادرهامو می بینم . و هر روز صبح با طلوع آفتاب قسم می خورم تمام کسانی را که به طور مستقیم یا غیر مستقیم در اعدام پدر و برادرهایم دست داشتند را پیدا کنم و به سزای اعمالشون برسانم … ولی هر چقدر فکر می کنم نمی توانم بفهمم که چطور می شود این همه آدم شرافت و انسانیت خودشان را به پول و مقام بفروشند و هر بلایی که بهشون دستور داده می شه ، سر مردم بیارن و از همه عجیب تر وقتی که جلوی چشمام دارند جون میدن اصلا احساس پشیمانی نکنند و از کارشون راضی باشند !!! “

” ROSA ” می گوید : ” به نظر من زیاد به این چیزا فکر نکن چون تو به مردم این شهر خیلی کمک کردی و تمام ثروتهایی رو که ازشون دزدیده شده بود رو بهشون برگردوندی و همه ی شهر مدیون تو و فداکاری های تو هستند. خوب حالا بهتره خوشحال باشی چون من برات یه هدیه ی تولد خوب گرفتم ، این دفترچه ای است که از آن کشتی پیدا کردم و در داخل آن  نوشته  شده که قرار است امشب چند کشتی از قبرس به “ونیز” برگردد و یک چیزی خیلی با ارزش هم داخل یکی از این این کشتی ها هست ! ” در همین حین” Leonardo DaVinci” از راه می رسد و به “اتزیو” می گه که باید باهم حرف بزنند . “داوینچی” میگوید : ” بعد از رمز گشایی آن صفحه های ” Codex ” متوجه شدم که در پشت هر یک از آنها خطوط و اشکالی وجود داره که گویا یک نقشه می تونواند باشد و نشان دهنده ی یک معبد مخفی  ست که داخل آن  شی بسیار  با ارزش است ! اگر مطالب داخل ” Codex ” ها درست باشد ، وقتیآنن چیز با ارزش به شهر معلق روی آب ( Venice ) برسه ، فرستاده شده ( PROPHET ) هم اونجا خواهد بود ” .” اتزیو” متوجه همه چیز می شود و میگوید : ” آن ها رفتن به قبرس تا از معبد ، قطعه ی بهشتی ( Piece of Eden ) را پیدا کنند و حال  امشب قراراست  آن را به “ونیز” بیاورند و به احتمال زیاد ” رودریگو بورجیا ” هم امشب اینجا خواهد بود ! من باید از ماجرای این قطعه ی بهشتی سر در بیارم و امشب اونجا باشم ! ” .

“اتزیو” به سمت اسکله می رود و از دور ، قطعه ی بهشتی را می بیند که توسط یکی از سربازها آن را  به دست ” Rodrigo Borgia ” ، برساند” اتزیو” آن سرباز را تعقیب می کند با چاقوی مخفی او رو از میان برمیداره و لباسهایش را می پوشه و جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی رو برمی داره تا ببره به جایی که ” Rodrigo ” اونجا منتظر است  ! وقتی همراه با چندتا سرباز دیگه می رسند  به نزد  ” رودریگو بورجیا ” ، “اتزیو جعبه را زمین میذارد و با چاقوی مخفی فرد چلوی خود را از پای در می اورد.. ” Rodrigo ” زود متوجه می شه و میگوید : ” آتزیو” ! خیلی وقت بود ندیده بودمت ! چه خوب شد اومدی به دیدنم ! ” بعد به سربازها دستور می دهد تا کاری نداشته باشند  تا خودش تنهایی با ” اتزیو ” بجنگه ! … “اتزیو” میگوید : ” خوب ! بگو ! چند نفر را بخاطر این شی  لعنتی که تو جعبه هست به هلاکت رسوند ه ای   ؟! حالا که فقط من و تو مانده ایم… پس کجاست اون فرستاده ای ( PROPHET ) که ازش حرف می زدی ؟! مثل اینکه این بار هم مثل دفعه های قبل نیامده و نخواهد امد ! ” “رودریگو بورجی”ا جواب میدهد : تو این مدت حرف های  زیادی یاد گرفته ای! ولی این را یاد نگرفتی که آن فرستاده ( PROPHET )  منم !!! “

سپس هردو شمشیر می کشند  و پس از مدتی ، همه ی دوستان ” اتزیو ” وارد صحنه می شوند ( عمو ماریو ، پائولا ، لا وولپه ، تئودورا ، آنتونیو ، … ) و از آن طرف هم سربازان ” Rodrigo ” به میدان میایند  … در میان این درگیری ها ” رودریگو ” که همه ی سربازاش دانه دانه شکست می خوردند ، جانش را در خطر می بینه و پا به فرار می گذارد و ” اتزیو ” که می خواست دنبال او برود .اما “ماریو”جلوی او را می گیرد : ” ما جعبه ی حاوی قطعه ی بهشتی را گرفته ا یم ، لازم نیست دیگه بری دنبالش ، کار مهم تری داریم ! ” اتزیو” به اطرافش نگاه می کند و همه ی آن هایی را که تو این مدت بهش کمک کردند می بینه و میگوید : ” بگید ببینم ! شما از کجا می دونستید ؟! چطور همه شما ها  امشب اینجا جمع شده اید  ؟!

از پشت دوستان ” اتزیو ” یک نفر جلو می آید ولی “اتزیو” او را نمی شناخت ، او خودش را معرفی میکنه : ” من Niccolo” Machiaveli “هستم ، عضو فرقه ی اساسین ها و امشب آمدم اینجا تا فرستاده ( PROPHET ) را ببینم ! “اتزیو” تو فرستاده و PROPHET هستی که در کتابها وعده داده شده … ما خوشحالیم که تو اینجایی و توانستی قطعه ی بهشتی را از ” رودریگو ” دور نگه داری و محافظت کنی ! ” حالا همه باهم به بالای یک برج رفتند تا به اتزیو تمام ماجرا رو شرح بدهند … “ماریو” میگوید: ” (( هیچ چیز حقیقت ندارد و همه چیز آزاداست )) ! این شعاری ا ست که نسل به نسل از اجداد بزرگمون به ما رسیده ! ” بعد نیکولو ماکیاولی جلو میاد و میگوید : ” ما اساسین ها هستیم ، وقتی مردم عادی با چشمهای بسته به دنبال حقیقت می روند ما میدونیم که (( هیچ چیز حقیقت ندارد )) و وقتی مردم عادی اجازه میدن که دیگران به بهانه ی قانون و عدالت ، زندگی و افکار مردم رو محدود کنند ما می دانیم که : (( همه چیز آزاد است )) ! این بهترین شیوه ای هست که کمکمان می کند تا آزادی و آرامش خاطر مردم را از خطر افرادی که شیفته ی پول و قدرت شده اند ( تمپلارها ) در امان نگه داریم و محافظت کنیم ! ما اساسین ها در تاریکی قدم برمی داریم و می جنگیم تا به روشنایی فردا امید بیشتری ببخشیم … ” بعد از این حرفها ، طبق رسم و رسوم چندین ساله ی اساسین ها ، با میله ای گداخته روی انگشت ” اتزیو ” علامت فرقه ی اساسین ها  را حک می کنند تا به طور رسمی به عضویت فرقه ی اساسین ها در بیاید .

“اتزیو” به همراه عموش و ” Niccolo Machiaveli ” تو خونه ی” “Leonardo DaVinci دورهم جمع شدند و از نزدیک قطعه ی بهشتی را بررسی می کند.” اتزیو ” از” لئوناردو” می پرسد : ” این توپ کوچک  چه قدرتی را داراست ؟ ” لئوناردو داوینچی توضیح می دهد : ” این قطعه از ترکیباتی نایاب ساخته شده  است که من تا حالا چنین موادی  را روی زمین ندیده ام ، واقعا شگفت آوره ، این قطعه در مقابل حرارت دوام بالایی دارد ، اصلا ذوب نمی شود و حتی با شمشیر هم بریده نمی شه و حتی ضربه ی چکش هم نمی تونه یک خراش کوچک روی بدنه اش ایجاد کنه !!! من واقعا نمی دانم این قطعه چطور کار می کنه ؟! همانطور که نمی دونم چرا زمین به دور خورشید می چرخه … ولی خوب بلاخره چیزی هست که اتفاق می افته و نمی شه جلوشو گرفت ! ” نیکولو ماکیاولی میگوید : ” این قطعه به هر قیمتی که هست نباید به دست افراد سودجو بیفته ، قدرتی که در این سیب بهشتی است روی افکار و ذهن ما اساسین ها تاثیر نداره ولی می تواند مردم عادی را تبدیل به نوکر و برده برای افراد سودجو کند. تا زمانی که ما اساسین ها روی این کره ی خاکی نفس می کشیم ، این سیب های بهشتی باید کامل شوند تا هیچ انسانی از آزادی خودش محروم نشه ! ” عموی اتزیو میگوید: ” اتزیو” بهتراست این قطعه پیش تو باشد تا آن زا  ببری به شهر ” FORLi ” و با کمک ” Catherina Sforza ” ( شاهزاده ی ” Forli ” ) قطعه رو تو معبد شهر مخفی کنی … سربازهای زیادی آن جا هستن که از ” Catherina ” دستور میگیرن و می توانند برای همیشه از قطعه محافظت کنند ! من به ” کاترینا ” پیغام می فرستم تو هم بهتره است  هرچه زودتر حرکت کنی ، چون معلوم نیست که ” رودریگو ” چه نقشه ای برای ما کشیده  است ! “

Caterina”” که همراه با “”Niccolo Machiavelli منتظر رسیدن “اتزیو” با ” سیب بهشتی ” بود از دیدن او خوشحال می شود و و میگه : ” من سربازهای زیادی جمع کرده ام و هر کاری از دستم بر بیاد می کنم تا این ” سیب بهشتی ” به دست افراد دیگه ای نیفته … ” اتزیو” و” کاترینا” و “ماکیاولی” به سمت شهر قدم می زدند که یکدفعه مردم شهر را می بینند که به بیرون از شهر فرار می کنند و کمک می خواهند. “”Caterina می پرسد که چی شده است ؟ یکی از آن ها  میگوید : ” بانوی من ! همین که شما شهر رو برای استقبال از ترک کردید ، برادران اورسی با سربازاشون از بالای برج ها وارد شهر شدند و به مردم حمله کردند ! ” اتزیو” می فهمه که باز دوباره Rodrigo Borgia” “با وعده ی پول و ثروت ، برادران اورسی رو خریده تا به شهر حمله کنند و سیب بهشتی را بدزدند ! کاترینا هم که نگران بچه هاش بود ، به همراه ماکیاولی دنبال ” اتزیو ” میرن تا مردم رو نجات بدن !

“اتزیو” با کمک سربازهای کاترینا و ماکیاولی ، سربازهای برادران اورسی را شکست می دهد ولی برادران اورسی که دوتا از بچه های کاترینا را گروگان گرفته بودند با خیال راحت پشت دروازه ی شهر ایستاده بودند و به کاترینا اخطار می دادند که : ” اگر تا یک ساعت دیگر ” سیب ” را به ما تحویل ندهی ، بچه هایت را دیگر نخواهی دید !!! ” کاترینا که از شدت عصبانیت و ناراحتی کنترل خودش را از دست داده بود میگوید : ” بچه های منو گروگان می گیری ! باشه ! اصلا اون بچه ها مال شما ! من می توانم صد تا دیگه بهتر از اونا بچه به دنیا بیارم …! ” اتزیو” جلوی” Caterina” رو می گیرد و میگوید که : ” این درست نیست ، ما نباید بچه های تو رو قربانی ” سیب بهشتی ” کنیم ، من قول می دهم تا یک ساعت تمام نشده  است بچه هایت را سالم و صحیح برات بیارم … تو فقط از این ” سیب ” مواظبت کن تا من برگردم ! “

“اتزیو” بی درنگ از شهر خارج می شود و یکی از بچه ها را از دست سربازان نجات میدهد ، او می گوید : ” سربازها برادرم را به بالای قلعه بردند ! ” اتزیو” زود خودش را به بالای قلعه می رساند و یکی از برادرهای اورسی رو که بالای قلعه بود ، به قتل می رساند .

“اتزیو” تازه می فهمد که همه ی این گروگان گیری ها فقط یک حیله بود تا او رو از شهر خارج کنند و بعد برادر دیگه ی اورسی به شهر حمله کنه و ” سیب ” را بدزدد .

“اتزیو” گروگان را آزاد می کند و به شهر بر می گردد  . کاترینا از دیدن بچه ها خیلی خوشحال می شود اما ،” “Machiavelli به “اتزیو” میگوید : ” این یک حقه ی کثیف بود .آنان منتظر بودند تا تو از شهر خارج شوی و وقتی که خارج شدی مخفیانه به ما حمله کردند و ” سیب ” را دزدیدند ، الان ” سیب ” دست اورسی هاست و ما نباید اجازه بدیم تا موفق بشوند .

“اتزیو” بدون معطلی با چاقوی مخفی حمله می کنه و برادر اورسی را به هلاکت می رساند، ” اتزیو” سیب را برمی دارد و به او میگه : ” ارزش این لعنتی را داشت که به خاطر یه مشت پول ، اول برادرتو و بعد خودتو به کشتن بدهی ؟!!! ” او جواب میده : ” این سیب ارزشش خیلی بیشتر از اینهاست … رودریگو بورجیا دیگه کیه ؟! من خودم باید صاحب اون سیب بهشتی باشم … این سیب برای همیشه توی دستای تو نمی مونه ، تو میمیری اما این سیب تا وقتی که انسانی روی این زمین خاکی نفس می کشه باقی می مونه ! ” اتزیو” به حرفایش توجهی نمی کند و چاقوی مخفی رو تو گلوش فرو می کند و براش آرزوی آرامش میکنه … اما وقتی که می خواهد بلند شود بدون اینکه متوجه شده باشه ، یک چاقو به شکمش فرو شده و داره خون زیادی از دست میده !!!

“اتزیو در حالی که سیب را در دستانش داره ، دیگه نمی تونه روی پاهاش وایسه و با بی حالی به زمین میفته و ” سیب ” هم از دستش خارج می شود و روی زمین غلط می زند. که همینطور نگاهش به ” سیب ” بود ، مردی با لباس سیاه را می بینه که ” سیب ” رو از زمین برداشته . اتزیو می بینه که انگشت کوچک دست چپ اون مرد قطع شده و به او هشدار میده که : ” با اون سیب کاری نداشته باش ! … بذارش زمین … ! اون سیب خطرناکه ! برای هیچ کس فایده ای نداره … ” و اتزیو از حال میره و بی هوش میشه !

پایان قسمت پنجم

ادامه در قسمت بعدی

شایان کرمی((CHROME


60 دیدگاه ثبت شده است

دیدگاهتان را بنویسید

  1. آقای شایان کرمی …فکر نمیکنید که این بررسی داستانی نیست؟!
    بیشتر به تعریف کردن داستان میخوره…بررسی داستانی به مطالب Hamedgh در مورد بازی Batman Arkham City میشه گفت که کمی دیالوگهارو تحلیل میکرد به جزییات بسیار ریز توجه میکرد و من رو که مجبور کرد که دوبار و سه باره بازی رو انجام بدم …نوشته ی شما بیشتر به یک نوع فیلمنامه(بازینامه) شبیه که با زبان خودمونی تر نوشته شده…با تشکر

    ۰۰
    1. معنای درست بررسی داستانی
      بررسی کامل نقطه به نقطه ی بازی ست که صورت گرفته است
      مقاله ی دوست خوبم حامد تحلیل داستانی بود :wink:

      ۰۰
    2. اما شایان جان شما که بررسی نکردی!
      یعنی همونی که ما بازی کردیم رو شما دارید تعریف میکنید…
      حالا ولش کن بحث نمیکنم چون شنیدم میخوای بری از سایت! :(

      ۰۰
  2. شما میری دانشگاه وقتت آزادتره خودت واحد انتخاب میکنی!من بدبخت جی الان اول دبیرستانم اصلا وقت ندارم!بعدشم فکر کنم شما دوبرابر من سن داری!معلومه تمومش کردی!تازه آخر بازی هم تا حدودی میدونم که اون شپرد احمق همه رو از دم میکشه

    ۰۰
    1. خسته نباشی من دوبار تموم کردم میخوای آخر بازی رو لو بدم؟
      خیر سرم امسال ارشد دارم مگه بازیهای میذارن ادم درس بخونه!

      ۰۰
    1. راستی شایان عزیز این داستان بعدی رو هم زود بنویس حالا هر چی که هست مس افکت یا آلن ویک یا اساسین برادری!
      دست به قلمت انصافا خوبه!

      ۰۰
    2. خیلی ممنون…
      چشم
      بعد از پایان بررسی داستانی فرقه اساسین
      داستان سری مس افکت است که به احتمال زیاد در تابستان منتشر می شود!

      ۰۰
  3. ای کاش سازندگان اینقدر که روی داستان کار کرده بودن یکمی هم روی تنوع گیم پلی کار می کردن تا بازی توی نسخه های آخرش اینقدر از نظر فروش و نمره عفت نکنه.ولی خدا کنه توی شماره سوم هم داستان بازی به این اندازه غنی و پر محتوا باشه.البته من توی یک مقاله خوندم که داستان بازی یک سری احداف شومی هم داره.

    ۰۰
    1. نسخه ی مکاشفات از نظر فروش افت نکرد و پر فروش ترین قسمت سری شد.
      این ۲ قسمت میانه هم فقط برای فروش بیشتر بود
      تحول اصلی را باید در قسمت بعدی دید…

      ۰۰
    1. اولاً آرش خودش صابخونه است کاربر سایت نیست :mrgreen:
      دوماً انگار این مقاله رو شایان بیچاره نوشته ها :lol: :lol:

      ۰۰

مقالات بازی

بیشتر

چند رسانه ای

بیشتر